تبليغاتX
نــــام و یــــاد خدا آرامبخش قلبهاست

با حس عجیبی با حال غریبی دلم تنگته
پر از عشق و عادت بدون حسادت دلم تنگته
گله بی گلایه بدون كنایه دلم تنگته

پر از فكر رنگی یه جور قشنگی دلم تنگته
تو جایی كه هیشكی واسه هیشكی نیست و همه دل پریشن

دلم تنگ تنگه واسه خاطراتت كه كهنه نمیشن

دلم تنگ تنگه برای یه لحظه كنار تو بودن

یه شب شد هزار شب كه خاموش و خوابن چراغای روشن

من دل شكسته با این فكر خسته دلم تنگته

با چشمای نمناك تر و ابری و پاك دلم تنگته

ببین كه چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مث این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته

دلم تنگته

یه شب شد هزار شب كه دل غنچه ی ما قرار بوده وا شه

تو نیستی كه دنیا به سازم نرقصه به كامم نباشه

چقدر منتظر شم كه شاید از این عشق سراغی بگیری

كجا كی كدوم روز منو با تمام دلت می پذیری

من دل شكسته با این فكر خسته دلم تنگته

با چشمای نمناك تر و ابری و پاك دلم نگته
ببین كه چه ساده بدون اراده دلم تنگته
مث این ترانه چقدر عاشقانه دلم تنگته

دلم تنگته

+ تاریـــــــخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعــــت 19:15نویــــسنده مینا |

نه الان فرصت نوشتن دارم


نه ذهنم یاری می کند

فقط و فقط بسیار دلتنگ محیط نوشتن شدم

زندگی هنوز هم چقدر غریب و چه مصرانه بی رحم به بازی می گیردمان

گاهی چنان اندیشیدن به آنچه برمن گذشت

بر قلب بی جانم فشار می آورد

که تقلایش برای آنکه هنوز زنده ماندنم را به رخم بکشدنفسم را بند می آورد


بی تاب میشوم زانو میزنم باهمه لطافت روح دخترانه ام اشک می ریزم

. . .

 من آرام میشوم

خدایا اینکه هنوز تورا میخوانم و مرامیخوانی جبران همه نداشته هایم است

اینکه با عظمت این غم غریب من آرامم و بی تابی ام کوتاه

و فقط گاه به گاه بدان معناست که تو مراقبم هستی و من چه بگویم جزشکر

فقط کمی و بیشتر از کمی یعنی شاید خیلی خسته ام

+ تاریـــــــخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعــــت 13:50نویــــسنده مینا |

چقدر سخت می شود گاهی کلمات را جمله کرد...

غبار غمی بر لحظه لحظه این روزهایم نشسته

که اگر آرام آرام با اشکهایم نزدایمشان در زیر آوارشان مدفون خواهم شد...

فرزند آدم ناخلف نیست ترک بهشت می کند به نادانی...

کاش زمان در دستانم بود یا جلو می بردمش رها می کردم خودم را از رنج زیستن

یا عقب می بردم رها می کردم خودم را از عقوبت همه نادانی هایم....

وای خدایا عجیب نیست چنین بنده ای با چنین خدایی...!

خدایا باز هم همه وجودم را تو از یقین سرشار کن....

یقین به مهربانی ات... به خیرخواهی ات...

+ تاریـــــــخ یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 ساعــــت 13:7نویــــسنده مینا |

 

خدا یک جمله ی ساده!

که قرن ما سکوتت را نمی بخشد . . . !

+ تاریـــــــخ یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعــــت 12:11نویــــسنده مینا |

تنها زمانی دست به قلم می برم که بگریم !

برای همین است که می نویسم. . .

۸/۵/۱۳۹۰

۱۶:۲۰

برای درک بزرگی باید بزرگ بود ومن هنوز کوچکم.

شاید در فاصله ای که امروز با من دارد او را بهتر ببینم .

حالا میتوانم هر روز بر مرور دیده هایم٫ بنشینم و او را اندک اندک باز آفرینم.

او را که از خاطرات کودکی ام می آید و در حال عبور است تا همیشه ٫

تا هر وقت که من نگاه میکنم.

لحظه های بودنش ٫ حساسترین لحظه های خاطراتم بود .

توجه دقیق او به این که هر روز خودم را از نو بخوانم و شب ها از نو بنویسم٫

یادگاری است که از او در من باقی است .

و انگار بعداز رفتنش همه آنچه را از او می شنیدم ٫

از درونم با فرمانی مهر آمیز دوباره و دوباره می شنوم.

 

+ تاریـــــــخ یکشنبه نهم مرداد 1390 ساعــــت 12:0نویــــسنده مینا |

اي نديم روزوشبم اي همدم ديرين من


اي نشان عشق و وفا اي مايه تسكين من


عاشق‌تر از عاشق تويي اي باني آسايشم


دلداده لايق تويي اي مايه آرامشم

اي ناجي عشق آفرين تو محرم راز مني


اي آشنا با درد من ، تو شعر آواز مني


سوز مني ساز مني

در حريم انديشه‌ام ، پروانه خوش‌بال مني


اي هميشه مقصود من ، تو كعبه آمال مني

در ذهن من تنها تويي ، والاتر از پندار من


اي تكيه‌گاه هستيم  ، اي برتر از گفتار من


اي مايه كردار من

 

دلداده لايق تويي اي مايه آرامشم*

 

خدایا دوست دارم . بنده ناسپاس تو مینا

+ تاریـــــــخ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعــــت 10:20نویــــسنده مینا |

منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر من چه می گویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من ، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی ، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را ،بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی برما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم ، آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم ،تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گر چه بشکستی ; ببینم من تو را از درگهم راندم؟

که میترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود ، آن خالق خود را

این منم پروردگار مهربانت ، خالقت ،

اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی به پیش آور

 به پیش آور دو دست خالی خود را ،

با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام،آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمفهمد ،

به نجوایی صدایم کن،

بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من

قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور ، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم ، شروع کن ، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم کرد

 

+ تاریـــــــخ شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390 ساعــــت 10:12نویــــسنده مینا |

تو میری آره میدونم

نمیگم که بمون پیشم

ولی تا لحظه ی رفتن

یه عالم عاشقت میشم

***********

سال نو مبارک

+ تاریـــــــخ سه شنبه نهم فروردین 1390 ساعــــت 11:11نویــــسنده مینا |

دلم می گیرد . . .

دلم می گیرد

از دلگیری مردان تنهایی                                                                          

که شب هنگام

سر به زیر افکنده

شرم خالی دستان خود را، در کویر  مهربانی

چاره می جویند ،

خجالت می کشم از سجده های رفته  بر آدم

خدای من چه می گویم ؟؟!!

چه سخت است  آن زمانی را که می فهمم گمان کردم مسلمانم . . .

شنیدم آن صدایی را که می خواند مرا. . .

و دیدم خالی دستان بابا را ، که آب و نان نمی آرد،

ولیکن آبرو دارد

که فقر مردمان تقدیر آنها نیست ، آیا هست ؟

فرو  افتادگان  را هم خدایی هست آیا نیست ؟

دلم می گیرد از بغض و سکوت وترس انسان ها

از آن حسرت که فریاد آوری ، یک آه

و از تک سرفه های کودک همسایه مان ، وقتی دوایی نیست

و از نمناکی چشمان آن مردی که با دستان خالی

از تو می پرسد

برای کودک تبدار من ، آیا امیدی هست؟؟

چه شرمی دارم از این وصله های دامن سارا

و کفش پاره دارا

به هنگامی که تکلیف خودش را از میان پرده های اشک می کاود

و می خواند

دوباره یک نفر با اسب می آید

که مردی از تبار روشنی . . .

سارا نمی داند کدامین روز آدینه ولی با بغض می گوید که او یک روز می آید

+ تاریـــــــخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ساعــــت 11:32نویــــسنده مینا |

شبی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم ،

دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از صاحب دکه تشکر کرد ،

ولی صاحب دکه هیچ پاسخی به او نداد .

همان طور که دور می شدیم من گفتیم چه مرد ترش رو و عبوسی .

دوستم شانه هایش را با بی اعتنایی بالا انداخت و گفت او هر شب همین طور است .

پرسیدم پس تو چرا همیشه به او احترام میگذاری و مودب هستی ؟

دوستم گفت : " چرا به او اجازه دهم برای رفتار من تصمیم بگیرد ؟ "

(برگرفته از کتاب داستانهای کوتاه کوتاه)

..................................................................................................................

واقعا چرا باید  به ( آنها ) اجازه دهیم برای رفتار ما تصمیم بگیرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

( نمیذارم این اتفاق بیافته ) مینا*

+ تاریـــــــخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389 ساعــــت 11:22نویــــسنده مینا |