
چقدر سخت می شود گاهی کلمات را جمله کرد...
غبار غمی بر لحظه لحظه این روزهایم نشسته
که اگر آرام آرام با اشکهایم نزدایمشان در زیر آوارشان مدفون خواهم شد...
فرزند آدم ناخلف نیست ترک بهشت می کند به نادانی...
کاش زمان در دستانم بود یا جلو می بردمش رها می کردم خودم را از رنج زیستن
یا عقب می بردم رها می کردم خودم را از عقوبت همه نادانی هایم....
وای خدایا عجیب نیست چنین بنده ای با چنین خدایی...!
خدایا باز هم همه وجودم را تو از یقین سرشار کن....
یقین به مهربانی ات... به خیرخواهی ات...
خدا یک جمله ی ساده!
که قرن ما سکوتت را نمی بخشد . . . !
![]()
تنها زمانی دست به قلم می برم که بگریم !
برای همین است که می نویسم. . .
۸/۵/۱۳۹۰
۱۶:۲۰
برای درک بزرگی باید بزرگ بود ومن هنوز کوچکم.
شاید در فاصله ای که امروز با من دارد او را بهتر ببینم .
حالا میتوانم هر روز بر مرور دیده هایم٫ بنشینم و او را اندک اندک باز آفرینم.
او را که از خاطرات کودکی ام می آید و در حال عبور است تا همیشه ٫
تا هر وقت که من نگاه میکنم.
لحظه های بودنش ٫ حساسترین لحظه های خاطراتم بود .
توجه دقیق او به این که هر روز خودم را از نو بخوانم و شب ها از نو بنویسم٫
یادگاری است که از او در من باقی است .
و انگار بعداز رفتنش همه آنچه را از او می شنیدم ٫
از درونم با فرمانی مهر آمیز دوباره و دوباره می شنوم.
اي نديم روزوشبم اي همدم ديرين من
اي نشان عشق و وفا اي مايه تسكين من
عاشقتر از عاشق تويي اي باني آسايشم
دلداده لايق تويي اي مايه آرامشم
اي ناجي عشق آفرين تو محرم راز مني
اي آشنا با درد من ، تو شعر آواز مني
سوز مني ساز مني
در حريم انديشهام ، پروانه خوشبال مني
اي هميشه مقصود من ، تو كعبه آمال مني
در ذهن من تنها تويي ، والاتر از پندار من
اي تكيهگاه هستيم ، اي برتر از گفتار من
اي مايه كردار من
دلداده لايق تويي اي مايه آرامشم*
خدایا دوست دارم . بنده ناسپاس تو مینا![]()
منم زیبا که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو می گوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر من چه می گویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من ، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی ، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را ،بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی برما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم ، آهسته میگویم ، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم ،تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تو را کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گر چه بشکستی ; ببینم من تو را از درگهم راندم؟
که میترساندت از من ؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود ، آن خالق خود را
این منم پروردگار مهربانت ، خالقت ،
اینک صدایم کن مرا با قطره اشکی به پیش آور
به پیش آور دو دست خالی خود را ،
با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام،آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمفهمد ،
به نجوایی صدایم کن،
بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن ، تکیه کن بر من
قسم بر روز ، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور ، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم ، شروع کن ، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان ، رهایت من نخواهم کرد
تو میری آره میدونم
نمیگم که بمون پیشم
ولی تا لحظه ی رفتن
یه عالم عاشقت میشم![]()
***********
سال نو مبارک
دلم می گیرد . . .
دلم می گیرد
از دلگیری مردان تنهایی
که شب هنگام
سر به زیر افکنده
شرم خالی دستان خود را، در کویر مهربانی
چاره می جویند ،
خجالت می کشم از سجده های رفته بر آدم
خدای من چه می گویم ؟؟!!
چه سخت است آن زمانی را که می فهمم گمان کردم مسلمانم . . .
شنیدم آن صدایی را که می خواند مرا. . .
و دیدم خالی دستان بابا را ، که آب و نان نمی آرد،
ولیکن آبرو دارد
که فقر مردمان تقدیر آنها نیست ، آیا هست ؟
فرو افتادگان را هم خدایی هست آیا نیست ؟
دلم می گیرد از بغض و سکوت وترس انسان ها
از آن حسرت که فریاد آوری ، یک آه
و از تک سرفه های کودک همسایه مان ، وقتی دوایی نیست
و از نمناکی چشمان آن مردی که با دستان خالی
از تو می پرسد
برای کودک تبدار من ، آیا امیدی هست؟؟
چه شرمی دارم از این وصله های دامن سارا
و کفش پاره دارا
به هنگامی که تکلیف خودش را از میان پرده های اشک می کاود
و می خواند
دوباره یک نفر با اسب می آید
که مردی از تبار روشنی . . .
سارا نمی داند کدامین روز آدینه ولی با بغض می گوید که او یک روز می آید![]()
شبی با دوستم از کنار یک دکه روزنامه فروشی رد می شدیم ،
دوستم روزنامه ای خرید و مودبانه از صاحب دکه تشکر کرد ،
ولی صاحب دکه هیچ پاسخی به او نداد .
همان طور که دور می شدیم من گفتیم چه مرد ترش رو و عبوسی .
دوستم شانه هایش را با بی اعتنایی بالا انداخت و گفت او هر شب همین طور است .
پرسیدم پس تو چرا همیشه به او احترام میگذاری و مودب هستی ؟
دوستم گفت : " چرا به او اجازه دهم برای رفتار من تصمیم بگیرد ؟ "
(برگرفته از کتاب داستانهای کوتاه کوتاه)
..................................................................................................................
واقعا چرا باید به ( آنها ) اجازه دهیم برای رفتار ما تصمیم بگیرند؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
( نمیذارم این اتفاق بیافته ) مینا*![]()